رنج و گنج معلّمی
علی محمدبیانی
(روزنامه صدای رنجان- 95/2/12
1- یک ارباب یا به قول ما یک «خان» اهل روسیه در سال 1859 مسیحی تصمیم میگیرد به بردگان خود که ما از آنها با نام «رعیت» یاد می کنیم، بپیوندد. با آنها کار کند، غذا بخورد، هیزم بشکند و گاو و گوسفند بدوشد.
این خان روسی روش جدید زندگی خود را «زندگی واقعی» نامید. وی به همین بسنده نکرده از فرزندان بردههای خود در اتاقی پذیرایی میکرد و به آنها خواندن و نوشتن می آموخت، چون معتقد بود تا توده مردم روسیه سیر و باسواد نشوند، روسیه روی آزادی و آبادی نخواهد دید. وی در آن سالها چندین مدرسه ساخت و ثروت خود را در اختیار مردم قرار داد. این خان سنت شکن قرن نوزده که یکی از نویسندگان و مردان نامی جهان شد، کسی نبود جز «لئون تولستوی»، معلم، مصلح و نویسنده محبوب روس.
2- در زمان ناصرالدین شاه قاجار، مردی از تبریز برخاست که مدارس نو را بنا نهاد. وی با عشق و علاقه ای که به فرزندان وطن خود داشت، کتابهایی به زبان مادری ایشان تألیف کرد، و با متدهای جدید اقدام به تعلیم علوم جدید، اعم از ریاضی، جغرافی، زبان خارجی، و ... کرد. اما طولی نکشید مدرسه اش بر سر پر شورش ویران و میز و نیمکتهایش به آتش کشیده شد. از شهر خود تبعید و در به در شد. اما این معلم خستگی ناپذیر و صبور از پای ننشست. وی به هر شهری میرفت، مدرسه به راه میانداخت و با روشهای مدرن به آموزش کودکان میپرداخت. در آن شهرها هم مثل شهر خودش با نامهربانیها مواجه میشد و کتک میخورد و تحمل میکرد. این مرد بزرگ که امروزه از او به عنوان پدر آموزش و پرورش نوین یاد می کنیم، این قدر کلاس جدید برپا کرد و این قدر مدرسه راه انداخت و آموزش داد تا جامعه یاد گرفت که باید امروزی شد تا از قافله تمدن عقب نماند. این مرد کسی نبود جز «میرزا حسن رشدیه تبریزی».
3- پنجاه - شصت سال پیش یکی از خانها و زمین داران بزرگ ما به روستای تحت مالکیت خود میرود. کدخدا در مراسم استقبال با زبانی الکن که البته شایسته رعیتی مثل او بود! از خان میخواهد که اجازه فرماید تا معلمی از شهر برایشان استخدام شود و به تعلیم کودکان روستایی بپردازد. خان که انتظار چنین درخواستی از کدخدای خود را نداشته، دچار تپش قلب می شود و همانجا با غضب مالکانه، کدخدای پیر را به فحش و ناسزا می گیرد که «ای نادان مردِ بی همه چیزِ مصلحت نشناس»!
بعد از ساعتی که خشم و غضب خان فروکش می کند، ریش سفیدان در سر سفره غذا ملتمسانه! از خان دلجویی کرده میپرسند که خان بزرگ چرا آبروی کدخدا را پیش رعیت بردید؟
خان این بار با لحنی پدرانه می گوید:
« شما و این کدخدا متوجه امر نیستید، اگر بچه رعیت درس بخواند، دیگر نه تابع کدخدایی شما می شود و نه خانی ما را به رسمیت می شناسد. یک کدخدا باید مصلحت خود را بهتر از من تشخیص دهد.»
البته این خان بزرگ، تحصیل کرده فرانسه بوده و مدرک لیسانس هم داشته است!
4- راستی چرا خان ما مثل تولستوی به میان رعیت نرفت تا توسعه را از قلب توده ها شروع کند و خود را به رنگ مردم در آورده در رنج و شادیهایشان شریک شود؟ چرا خان ما مدرسهها را ویران میکرد؟ چرا وقتی رعیتی با دل و زبان لرزان از خان مدرسه و معلم میخواهد، او را به باد فحش و ناسزا میگیرد؟
5- معلمان امروز ما میراثداران معلمان و مصلحان دیروزند. به احترام همه آنها بلند میشویم و بر دستشان بوسه می زنیم که گفته اند:
ز بوسیدنی های این روزگار
یکی هم بود دست آموزگار.
بوسه بر دست معلم بوسه بر چهره نورانی علم و آگاهی و شرافت و دانایی است. معلمی، حیاتی مملو از رنج و گنج است. رنجی که هیچ وقت، هیچ شرکتی، توان بیمه کردن آن را ندارد، چرا که رنج معلمی، آب کردن یک عمر است در پای گنجی که البته همگان خود را شریک آن می دانند.