|
|
|
|
|
تركان در سرزمين هزار مذهب
هندوستان كه خود هندوها آنرا «بهارات » مي نامند؛ سرزمين هزار مذهب لقب گرفته است. علاوه بر آن هندوستان سرزمين تسامح و تساهل مذهبي هم است كه شايد ريشه در طبيعت آرام و پربرکت و همچنين در عرفان خاص آن سرزمين داشته باشد. شبه قاره هندوستان از چندين منظر براي جهانيان خصوصاً براي ما مسلمانان و علي الخصوص براي ما تركان مسلمان داراي اهميّت است: 1-هندوستان آئينه ای از اعتقادات و باورهاي و اديان مشرق زمين است. 2-هندوستان هميشه منبع المامي براي فيلسوفان ، حكما و شاعران ما و جهان بوده است. 3-هندوستان به عنوان تاريخي ترين كشور بزرگ جهان در حافظه آسيايي ها سابقه اي از استعمار و گشورگشايي ندارد. 4-هندوستان محل رويش «آئين بودا» بوده است كه امروزه مهمترين آئين در آسياي دور و آسیای جنوب شرقي و چين محسوب مي شود. 5-شبه قاره هندوستان بيشترين جمعيّت مسلمان را در جهان به خود اختصاص داده است. 6-هندوستان كشوري است كه دو كشور پرجمعيّت و بزرگ مسلمان؛ بنگلادش و پاكستان از زير رداي آن بيرون آمده و اعلام استقلال كرده است. 7-مردمان مسلمان شبه قاره هندوستان (بنگلادش، كشمير، هندوستان و پاكستان) مديون حضور عرفا و مبلّغینی با ايمان و اميران و پادشاهان ترك زبان خوشنامي ،مثل بابرشاه ، اكبر شاه، و ... مي باشد. حضور تركان در هندوستان به 2000 سال قبل مي گردد. يعني زماني كه در قرن اوّل ميلادي تركان كوشاني از آسیاي مركزي برخاسته و با عبور از افغانستان به شمال غربي هندوستان رسيدند. آنها در طي كشمكشهاي سياسي و نظامي عاقبت جانشين سلاطين محلّي شدند. «جان باير ناس » در تاريخ جامع اديان مي نويسد: «يكي از پادشاهان بزرگ اين قوم [تركان كوشاني] به نام «كانيشكا» تختگاهش در پيشاور بود. وي درصد كشف حقيقت برآمد و پس از آنكه در اصول و فروع اديان مختلف، از جمله دين زرتشتي ، تحقيقاتي كرد، سرانجام به دين بودا درآمد و وجود او منشاء اثر عمده در انتشار بوديزم گرديد.» (1) كانيشكار را به حق بعد از آشوكاي هندي دومين مقّوم دين بودا دانسته اند. چنانكه حمايتهاي او باعث ترويج دين بودايي در تبت،آسیای ميانه و بعدها چين و ژاپن و كره شد. مغولها هم دوباره به رهبر بوداييان تبت لقب داده اند؛ يكبار در قرن 13 ميلادي« قوبيلاي قاآن» لقب «كو-ئو-شي» يعني «معلّم كل» (2) را اعطاء كرد و خود مذهب لامائیزم را پذيرفت و بار ديگر در قرن شانزدهم ميلادي يكي از خانهاي بزرگ مغول با دعوت از رهبر تبت و اعطا لقب «دالايي»به معني «دريا» دين بودا را در سراسر مغولستان توسعه داد.(3) هندوستان از اهداف مهم غازيان مسلمان ترك بوده تا دين اسلام را ترويج دهند. آنها بالاخره در قالب قشون امپراطوري محمود سبكتگين ترك مجتمع شدند تا به قول «روبرت دانگ» ،« «الله» را به جاي مجسّمه ها بنشانند. محمود غزنوي اوّلين مسلمان غير عرب بود كه هند را گشود. «در واقع مبارزاني كه هند را فتح كردند مسلمانان غير عرب اهل آسياي مركزي بودند كه در حوالي سال 1000 ميلادي از گذرگاههاي خيبر گذشتند. اين مبارزان بتدريج حوزه هاي وسيعيتري را در كنترل خود گرفتند، تا اينكه در عهد مغولان، يعني هفت سدة بعد، بخش اعظمِ اين شبه قاره زير حاكميت مسلمانان يكپارچه شد. نخستين موج ِ مبارزان مسلمانِ سمت شمالغرب ، تركها بودند كه پادشاهي خود را در غزنه، در افغانستان، بنيان نهادند. يكي از اين پادشاهان تُرك، محمود غزنوي، هفده بار يعني تقريباً هر سال يكبار، به سرزمينهاي حاصلخيز پنجاب تاخت. محمود را بعضي ماجراجو توصيف مي كنند، زيرا معابد گرانبار و افسانه اي هندوان را ويران ساخت، مجسمه ها را در هم شكست و ياقوتها و مرواريدهايِ تزييني آنها را به يغما بُرد. با اينحال، دربار محمود در غزنه با كتابخانه هاي متعدد و يك دارالحكمت ، كه فردوسي شاعر نامدار ايران در آن روزگار مي گذراند ، واقعاً مركز فرهنگي بزرگي بود. عكس المعل هاي شديد محمود را در برابر معابد هندو بايد از ديدگاه اعتقاد اسلامي بررسي كرد كه ويران ساختن مُجسمه هايي كه به جاي الله، خداي يگانه، بودند ، خود وظيفه اي ديني ب شمار مي آمد. بابُر ، كشورگشايِ جديد از گرد راه رسيد. بابر نيز از تُركان بود، ولي مغولش مي خواندند زيرا خون مغول در رگانش جاري بود. بابر از جانب پدر از نسلِ تيمور لنگ بود كه لشكريانش در اواخر سدة چهاردهم به لاهور و دهلي هجوم آورده بودند. بابردر جواني به پادشاهي ناحية كوچكي از اطراف كابل در افغانستان رسيده بود. به او خبر می رسيد كه اعيان و اشرافِ اطرافِ دهلي از سُلطان راضي نيستند و مداخلة خارجي را به خوبي مي پذيرند.بابر فرصت را غنيمت شمرد و به پنجاب لشكر كشيد و در 1526 ميلادي در نبرد سرنوشت ساز پانيپات پيروز شد. فيلهاي سنگين وزنِ قواي سلطان حريف سواره نظم بابر نبودند. قواي بابر با درهم شكستن ارتش يكصد هزار نفري راجپوت (هندو) اولين پيروزي خود را به دنبال گرفتند. ظرف يكسال ،بابُر بيشتر بخش شمالي هند، از خيبر تا بنگال را زير كنترل خود درآورد. بدينسال ، بابر ضمن نشان دادن مهارت در جنگ نخستين فرد از سلسله طولانيِ حكمرانان مغول شد، و امپراطوري اسلامي را بنا كرد كه دو سده دوام آورد. اما بابُر ، كه قصه هاي قدرت فوق العادة جسميش زبانزد همگان است، فراتر از يك سرباز خشن بود. آري، او مي توانست همچون باد 128 كيلومتر سوار بر اسب بتازد و در سر راهش از هر رودي با شتاب بگذرد. بازي چوگان را نيز بسيار دوست مي داشت. مع الوصف، ا و مردي علاقمند به ادبيان و شاعر نيز بود. وي سنت زندگي شهري پيشرفته را آغاز نهاد كه در سرتا سر جهان آوازه يافت. حتّي مشاعرة امروزه يا رقابت دست جمعي شاعران از طريق از حفظ خواندن آثارشان ، سُنّتي كه در عهد مغول پديد آمد، در پاكستان موضوعي است كه با مسابقة قهرماني فوتبال اهمّيتي همسان دارد. بابُر در 1530 م در سنّ چهل و هفت سالگي چشم از جهان فرو بست. ظرفِ چند سال ، پادشاهي بزرگي را پي افكند و سلسلة مغول را كه دو سده بر هند حكومت كرد استقرار بخشيد . در نظر پاكستانيها ، دورة مغول عصر طلاييِ تاريخِ آنهاست. پسر دلبندش،همايون ، كه جانشينش شد پادشاهي با استعداد و شيرين سُخن بود با اينهمه در نگهداري پادشاهي خود مشكلاتِ بسيار داشت. بيشتر شهرت همايون در تاريخ شايد اين باشد كه پدرِ اكبر، شاهِ مغول بعدي، بود. چه،اين دودمان ، بدون اكبر، تنها سلسلة ديگري بود از حُكمرانان ِ برجسته و خودكامه. اين اكبر بود كه حاكميت مغولان را بر بخشِ اعظم شبه قارة هند وسعت بخشيد. ولي عزّتِ خاطر او بيش از اين است . دربارش همان شكوه و عظمتِ دربار اليزابت اوّل ، ملكة انگلستانِ مُعاصر وي، را داشت. نخستين بار او هندوا ن و مُسلمانان را به كار با يكديگر تشويق كرد. كمتر پادشاهي با چنين جذبه در خاطره ها مانده است. اكبر در موقعيت دشواري كه پدرش ، همايون، به ايران گريخته بود به دنيا آمد، سيزده سال بيشتر نداشت كه پدرش را در 1556 م از دست داد، و زنده ماندنش تا روزگار بلوغ درميان دسيسه هاي درباريان و وزرايِ خائن به معجزه شبيه بود. از بخت خوش، فرماندهي قوي بنام بيرم خان به كمكش آمد و از پادشاهي وي دفاع كرد تا اينكه اكبر به اندازه كافي بزرگ شد و در سنّ هجده سالگي زمام امور را به دست گرفت. چون اكبر از بسياري جهات آوازه داشت، اغلب مردم اين را كه او، در درجة اوّل،يكي از بزرگترين فرماندهان ، هم رديف ناپلئون و سزار، بود فراموش مي كنند. اودر امپراطوريش در برابر هر نوع گردنكشي ،بي توجّه به اينكه در چه فاصله اي قرار دارد، چنان سريع واكنش نشان مي داد كه شورشها يكباره فرو مي نشست. يكبار وقتي قاصدي باخبر شورش در گجرات، كه ششصد كيلومتر از مركز دور بود، از راه رسيد اكبر با شتر سواران تيزرو،با سرعتِ هشتاد كيلومتر در روز از ميان گرماي كُشندة ماهِ اوت بدان سو لشكر كشيد. ظرفِ يازده روز به اردوگاهِ شورشيان رسيد. اكبر در نيرويِ گشتيِ سواره نظام خود فقط سه هزاررزمنده داشت .با این حال در عرض یک ساعت برسپاه بیست هزار نفريِ شورشيان حمله بُرد و آنان را درهم شكست. اين پيروزي، با آن فاصلة طولاني آن هم پيش از روزگارِ حمل و نقل موتوري، بي گمان، ركورد سريعي بود. اكبر به اندازة قاطعيتش بي پروا نيز بود . وقتي يكي از اشرافِ خائن، صدراعظم دربارش را كشت و سپس به طرف وي نيز خنجر كشيد، اكبر با يك ضربة مشت او را از پاي در آورد. سپس نگهبانان را احضار كرد و دستور داد آن خائن را از ديوار قصر فرو بيندازند و بكشند. به محض اينكه امنيت در امپراتوري برقرار شد، اكبر توجه خود را به ايجاد خدمات صادقانة داخلي مبذول داشت. اين بازسازي اداري چندان موفق بود كه در بعضي از نقاطِ شبه قاره تا پايانِ دورة بريتانياييها در 1947 م دوام داشت و هدفِ نظامِ اكبر اين بود كه اشرافيت قديمي زميندار و فئودالِ موروثي را از ميان بردارد. بزرگترين دستاورد اكبر آشتي دادن هندوان و مسلمانان بود. در طولِ سلطنتِ او حسِ وحدتِ چشمگيري ميان تمامي ِ مردم شبه قارة هند به وجود آمد، و موقعيت وي را نيز از موقعِ رهبر طبقة اقليت حاكم (مسلمانان)به مقامِ واقعاً مورد قبول اكثريت هندوان تغيير داد. او اين سِمَت را نخست با راه دادنِ هندوان در پستهاي بالايِ امور داخلي زمينه چيني كرد. امپراتورانِ پيشين نيز هندوان را به خدمت مي گرفتند، ولي به تعداد اندك و همواره در پُستهاي فرعي تا نتوانند دربارة سياستِ دولت سخني بگويند. در حكومتِ اكبر، هندوان در فرماندهيِ عالي و تقريباً در سطحي برابر با مسلمانان مشاركت داشتند. اكبر عشق به معماري را از بابُر به ارث برد، و دربسياري از شهرها عمارتهاي بزرگ ساخت ولي شگفت انگيزترين كارش برآوردن شهر فاتح پورسيكري بود كه بر تلِ صخره ايِ نزديك آگره در هند، كه پيشتر چيزي در آنجا وجود نداشت، ساخته شد. عمارتهاي بزرگ و تماشايي، منازل و يك مسجد، همه از سنگِ سُرخ به حياطهاي وسيع، دستگاههايِ آبرساني، حمامها، مدارس و بيمارستانها مُتّصل اند كه در مجموع نوعي شهر آرماني است. اكبر نزديك به هفده سال دربار خود را دراين شهر برپا داشت و سپس به ناگاه در 1585 م مقّر حكومتِ خود را به لاهور انتقال داد. به آساني مي توان فهميد كه چرا بسياري اكبر را بزرگترين حُكمران هند پس از آشوكا مي دانند. اكبر فردي قوي، باهوش، باگذشت، سياستمدار واز نظر سياسي زيزك بود. با رهبري مقتدرانه و توأم با گذشت اكبر ،نظمي اسلامي بر كشور سايه گسترد كه هيچگاه به تمامي زدوده نخواهد شد. امّا دليل ديگري نيز برايِ شناخت وي وجود دارد: او نخستين پادشاه شبه قارة هند است كه به صورت شخصيتي زنده جلوه گر شده است. پسرش قيافة او را چنين توصيف كرد: «ميان قامت بود، با چهره اي گندمگون، و چشم و ابرويي سياه. زيباييش به هيكلش بود تا چهره اش، با سينه اي فراخ و دستهايي دراز.... صدايش زنگ دار بود، ودر سخنوري و روايت گري شوخ و سرزنده ». وقتي اكبر در 1605 ميلادي درگذشت، شاهزاده سليم وارث تاج و تخت پادشاهي شد و لقبِ جهانگير بر خود نهاد. در جريان ِ سلطنتِ شاه بعدي، شاه جهان،اين امپراتوري به اوج تجّمل و شكوه خود رسيد. شاه جهان در 1628 ميلادي در سن 35 سالگي بر تخت نشست. سي وهشت سال بعد در زندانِ قعله آگراه، در حالي كه به پهنة رود نزديكِ تاجْ محل چشم دوخته بود، جان سپرد. پيش از آن ،چهار پسرش، كه شنيده بودند پدرشان بيمار است، هر يك بدين اميد كه پيش از مردن آن پيرمرد سرير پادشاهي را به چنگ آورند با يگديگر به جنگ و نزاع پرداختند. اورنگ زيب، پسر سوم، با آميزه اي از مهارتِ نظامي،تزوير و شقاوتِ بيش از اندازه، همة برادرانش را كُشت و پدر عليلش را در بُرج قلعة آگره زنداني كرد و پس از آن در 1658 م سرير پادشاهي را به چنگ آورد. اورنگ زيب هرگز عنايتي به پدر نكرد، اما پدر تا 1666 م با جانسختي دوام آورد. در حالي كه در جريانِ سلطنتِ خشك اورنگ زيب موسيقي، نقاشي و هُنرهايِ ديگر به ضعف گراييد او خود به ساختنِ مساجد مُباهات مي نمود. يكي از اين مساجد يعني مسجد سلطنتيِ لاهور موسوم به مسجد پادشاهي، از بزرگترين مساجد دنياست. با مرگ اورنگ زيب در 1707 ميلادي، امپراتوريش رو به تجزيه نهاد. خزانة كشور در اثر عمليات نظامي آنچنان خالي شد كه سربازان بي دستمزد روزگار مي گذراندند. به واسطة آنكه او به فرماندهانِ خود اعتماد نداشت آنها نيز حس وفاداري و همْ پيماني به تاج و تخت را از دست دادند. سلسله حكومتهاي كوتاه مدت و ضعيفي كه پس از مرگ اورنگ زيب روي كار آمدند كار گردنكشي و بنا نهادن پادشاهيها را براي فرماندارانِ نظامي آسان ساختند. در همين ميان امپراتوران مغول در دهلي عاجزانه به تاج و تخت خود چسبيده بودند. قلمرو آنان به چند قطعه زمين در اطرافِ پايتخت محدود كشت . در 1739 امپراتوري لرزان مغول در برابر مهاجم بيگانه اي بنام نادر، شاهِ ايران، به زانو درآمد كه پايتخت را به آتش كشيد و جواهرات امپراتوري و تخت طاووس معروفِ كوه نور است كه ماجراهاي بسياري را از سر گذارند. بعدها، سيخ ها موفق به بازپس گيري كوهِ نور شدند و آن را به لاهور بُردند. آنها، به نوبة خود اين الماس بزرگ را به همراه كلية قلمروهاي خود به بريتانياييها تسليم كردند. برتانياييها آن را براي ملكه ويكتوريا فرستادند و اكنون بخشي از جواهرات سلطنتي بريتانيا را تشكيل مي دهد. سرانجام حكومت مغولان در 1858 م به پايان خود رسيد.»(4) از ميان پادشاهان ترك هندوستان،بابر شاه (1530-1483م) بيشتر از سايرين به كار شاعري و نويسندگي مي پرداخت. بابر شاه كه سلسله پادشاهي تركان مسلمان هندوستان را به نام او «بابريان» هم ناميده اند؛انسان برجسته اي بود كه هنوز در ميان مسلمانان پاكستان و هندوستان داراي جايگاهي برجسته است. او علاوه بر آنكه سياستمداري صاحب نام و پادشاهي موسس بود؛ داراي معلومات ديني و ادبي عميقي هم بود. «او ضمن سرودن اشعار نغز تركي بهترين نمونه هاي نثر تركي را مينوشته و در ترويج و تكامل تركي مؤثر بوده است . «بابرنامه» كهشرح خاطرات اوست از نظر زبان تركي شاهكار و از لحاظ محتوا يكي از آثار كلاسيك جهاني است. اشعار بابُر در سال 1917 م در پطروگراد [روسيه] چاپ شده است .در ديوانش اشعار فارسي نيز دارد. (5) در پايان شايسته است يكي از غزليات بابر را با اندكي تغيير به زبان تركي جديد با هم بخوانيم : کیم گؤروبدور اي كؤنول اهل جهاندان ياخشي لیق کیم كي اوندان ياخشي يوخ، گؤز توتما اوندان ياخشي ليق گر زماني نفي قيلسام عيب قيلما اي رفيق گورمه ديم هرگز نيتاين بوزماند ان ياخشي ليق دلربالاردان ياما نليق گلدي محزون گؤنلومه گلمه دي جانيمه هئچ آرام جاندان ياخشي ليق کيم دئيرلر ، دهر آراء قالدي فيلاندان ياخشي ليق ياخشي ليق اهلِ جهاندان ايسته مه «بابر» كيمي كيم گؤروبدور اي كؤنول اهل جهاندان ياخشي ليق .(6) 1- تاريخ جامع اديان ، جان بايرناس ، ترجمه علي اصغر حكمت ، ويراستار پرويز اتابكي ، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، تهران 1375 ص214 و 215 2- 3-همان صفحه 243 و 248 4-سرزمين و مردم پاكستان ، روبرت لانگ، ترجمة داوود حاتمي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي ، تهران 1372، چاپ اوّل ، صفحة 71 تا 87 5-سيري در تاريخ زبان و لهجه هاي تركي ، دكتر جواد هيأت ، نشر پيكان، تهران 1380 ، چاپ سوم، صفخة 91 6-همان صفحة 95 |
||